روزای سختی رو گذروندیم..هممون..دیگه بابام پیشمون نیس
یه قرآن قدیمی یادگاره مادربزرگم هس که بالای صفحاتش نوشته خوب،بد!نمیدونم فلسفش چیه و چه جوریه من فقط یه لحظه به ذهنم رسید که قرآن رو بیارم و بازش کنم ببینم جواب سوالم چه صفحه ای میاد
نیت کردم
خدایا آخره کارمون خوبه یا بد؟این دوستی درسته یا نه؟
باز کردم قرآنو
سوره ی یس اومد
بالای صفحه نوشته بود خوب
اشک توی چشام
خدای مهربونم گرمی بوست مونده روی لپم هنوز
یه چیزی تهه دلم میگه همیه چیز درست میشه..شاید چون دیشب توو اوج عصبانیت یادم اومد که گفتی ما سخت جدا میشیم از هم جیمی..گفتی دوستی پنج سالمون که یه شبه تموم نمیشه..خودت گفتی..همه چی درس میشه..حداقل الان تموم نمیشه همه چی..میدونم
خدایا همیشه خودت راهو بهم نشون دادی ..خودت کارامو راست و ریست کردی..الانم خواهش میکنم یه جوری راهو بم نشون بده..نمیخوام بودنم اقای ح-جیمی رو اذیت کنه ولی اخه نبودنشو نمیتونم تحمل کنم..خودشم فک کنم بدتر فکرش مشغوله..عادت کردم از اوله دوستی که همیشه طبق یه قانونه نا نوشته بگم که کجام و چیکار میکنم..دست خودم نیس..پنج سال کم نیس...پیشنهاده این دور بودنو خودم دادم...نمیخوام هی تصمیممو عوض کنم..باید ثبات داشته باشم ولی نمیشه اینجوری ام آخه..خدایا کمک کن
بارون و این عصر دلگیر داره منو دیوونه میکنه
تا درست شدنه کارای اقای ح-جیمی موقتن کاتیم..همین الان قرار شد اینکارو بکنیم..خودمم پیشنهادشو دادم..فک میکنم زیادی روو اعصابش بودم و بهتره این روزا تمرکز بیشتری داشته باشه.میترسم فک کنه که رفیق نبودم که این روزا تنهاش گذاشتم ولی خدا شاهده که نمیخواستم استرسی به استرساش و غصه ای به غصه هاش اضافه کنم..همین..
از الان دلم اشوبه..
خدایا خودت کمکم کن
این پست ماله دیروز عصر هستش ولی بلاگفا باز نشد..امروز ثبتش کردم
_____________________________________________________________________________
واي بالاخره تمام پستايي که عقب بودم از وبلاگ دوستام رو خوندم و رسيدم به وبلاگ خودم...
خب من سه روز اول عيد رو خونه بودم و انقــــــــــــد غرزدم که نگو،آخه خالم که شيراز بود،داييم اينام که رفتم قشم،خواهر بزرگمم تصميم گرفت بره جنوب(ديلم و گناوه و بوشهر و اينا)،آقاي ح-جيمي ام که رفته بود کوير گردي،ديگه ما هم يهويي تصميم گرفتيم با خواهرم اينا بريم!يعني من و مامان و بابا،جي و پسرکوچولوشو و شوهرش،خواهر بزرگم و خانوادش!جاي همگي خالي خوب بود و خوش گذشت!هوا هم عالي بود.بعداز اومدنمونم که مهموني برو و مهمون بيا و اين صبتا،امروزم که سيزده به در بود و رفته بوديم بيرون نهار و يک ساعتي هس رسيديم..من يه سري از وبلاگاي دوستام رو نخونده بودم که خوندم و اومدم به نوشتنه وبلاگ خودم..
اميدوارم همينطور که امسال خوب شروع شد،همينطوري هم باشه تا آخر سال،من واقعا کششه بدبياري و غم و غصه ندارم..اميدورام خداي خوبم به همه تن سالم و دل خوش و جيب پر پووووووووووووووول(هرکي به من بگه پول پرست دعا ميکنم انرجي مثبتام بش نرسه:دي)بده،همه شاد و سرخوش باشن.
پ.ن.آقا ما يه ليوان چايي ريختيم قبل از شروع کردن به نوشتن اين پست،پنج تا شکلاتم اورديم!شکلاتا تموم شده!چايي نصفه شده و سرد!!الان مجبــــــــــــــــــــورم برم چنتا شکلات ديگه بيارم با يه چايي داااااااااااااغ:دي
آقا من عااااااااااااشق شکلاتم
پ.ن.هه!من سه شنبه بايد برم شهر محل تحصيل!!حسسسسسس ندارم!!!شايد اين ترم با هم اتاقياي ترم قبلم خونه بگيريم:دي
برای من و آقای ح-جیمی هم دعا کنین.نیاز دارم به همه ی انرژی های مثبتتون.
ممنونم.
خدافظ
من عاشق ماستم
من عاشق شمعم
:دی
خدایا توو سال جدید هممون سالم و سلامت باشیم،مخصوصا خواهر زاده هام و برادر زاده ام،آقای ح-جیمی و خانوادش هم همینطور.
کمر درد بابام خوب بشه.
کارای خونه ی "جی"توو کرج خوب پیش بره.
خواهر بزرگم یه خونه ی بهتر بخره.
خودم درسم تموم بشه با معدل خوب و بتونم ارشد بخونم و امتحان بدم و قبولم بشم.
خدایا لطفا اگه میشه یه کار هم برام جور بشه(حتی اگه پاره وقت باشه و حقوق
رابطه ام با آقای ح-جیمی جان همیشه آفتابی و پر از شادی باشه.
خدایا اگه ممکنه یه عالمه برکت و روزی روونه ی خونمون کن،همونطور که تا الان
خداجون درباره ی آقای جیمی میخواستم بگم که خیلی کمکش کنی توو این کاره
خدای مهربون قبل ازینکه هرچی به من و خانواده و آقای ح-جیمی جونم که
توو سال جدید دوس دارم زبانم رو ادامه بدم،خوااااهش میکنم کمکم کن.
دوس دارم شمع سازی و باشگاه هم برم،آبرنگ هم که دوس دارم ادامه بدم،پس
خداجونم میدونی که اواخر بهار میخوایم یه سری تغییرات توو خونه بدیم،لطفا کارا
خدای بزرگم اگه ممکنه بهم آگاهی و معرفت بیشتری بده،قدرت درک یه سری
اگه میشه بهم کمک کن که نماز بخونم و تصمیمام درین مورد به نتیجه برسه.
خدایا به من و همه ی اونایی که دوسشون دارم آرامش بده،میدونی که از غصه ی
خداجونم توو این سال جدید آقای ح-جیمی یه خونه ی خوب توو یه منطقه ی خوب تهران
دوس دارم آقای ح -جیمی جانم تا اواخر سال آینده کارش روو غلطک بیفته و حسابی لذت ببره اززندگی.
دوس دارم خانوم ح-جیمی جانم پراز انرژی مثبت باشه و کل سال آینده حسابی خوش بگذرونه و اتفاقا و خبرای خوب خوب ردیف بشه واسش.
الان همینا توو ذهنم بود اگه چیزه دیگه ای رسید به فکرم میام و ازت درخواست میکنم که تو هم همه چیز رو جفت و جور کنی برام:)بوس برات خدای بزرگ و مهربونم
۱.من ازون آدمایی نیستم که هدفهامو روی کاغذ بنویسم..بعد شورو کنم که کودوم بلند مدتن..کودوم کوتاه مدت،بعد آخره سال سبک سنگین کنم..هر موقع به هدف فکر کردم غیر از سردرگمی چیزی برام نمونده..
۲.همچنان فکرم درگیره انتخاب رشته ی ارشدمه..عمق فاجعه درک بشه لطفا:(((
۳. آقای ح-جیمی کاره جدیدش استارت خورده و روزای پر استرسی رو میگذرونم که کارش چطوری پیش میره و ایا موفق میشه توو این کار یا نه.آرزوی من که موفقیتشه .
۴. خیلی دوس داشتم زندگیه پرماجرایی داشتم و هرشب کلی حرف برای نوشتن،ولی زندگیه یه نواختی دارم و اصلن هم اومدنه عید بهم شور و حال نداده..فردا میرم بیرون..یه سری شمع میخوام بخرم..شاید از فردا بوی عید به مشام منم برسه:)
۵. من عاشق شمعم دوس دارم تکلیف دانشگا و اینکه بمونم توو شهر محل تحصیل یا نه معلوم بشه،اگه نرفتم اونجا دوس دارم برم کلاس شمع سازی:)کلاس زبانم دوس دارم شورو کنم باز ولی حدس میزنم برم بعد از عید شهر محل تحصیل..با چنتا از دوستام تصمیم گرفتیم خونه بگیریم..نمیدونم حالا جور بشه یا نه..تجربه ی جالبی میشه اگه بشه:دی اگه برم که تمام تصمیمامو (اگه یادم نرفته باشه :دی)تابستون عملی میکنم.
۶. هیچی دیگه همینا..خوبین که؟:دی
عزیز دلم نمیدونی چقد خوشحال شدم وقتی خبر رو توو وبلاگت خوندم..
نمیتونستم کامنت بزارم که ..اومدم توو وبلاگ خودم بهت تبریگ بگم..امیدوارم نینی نازت سالم و سلامت دنیا بیاد و مث دوتا گوگولی ِ دیگه ناز و شیطون و توو دل برو و البته صالح باشه..
میبوسمت نازنینم
جییییییغ بنفششششششششش از خوشالییییییی
بدجور گیجم این روزا..بیس واحد این ترم برداشتم،میمونه شیش واحد دیگه،تصمیم داشتم این شیشتای باقیمونده رو تابستون بردارم و تموم!دوشمبه که دانشگا بودم یکی از دوستاتم گف یه دره کوفتیه دو واحدی رو باید برداریم!الزامیه!
قبلن نبودها!الان شده!بعد اصن درباره معرفی به استاد و اینهام اطلاعی ندارم...نمیدونم میشه؟نمیشه؟
این از این...
باخودم میگم خب درسم که تموم شد چیکار کنم؟ارشد رشته ی خودم بخونم؟عاشقشم ولی با روحیه ام نمیخونه آخه،از طرف دیگه میگم اگه رشته ی مورد علاقه ی دیگم(مدیریت هتلداری)رو انتخاب کنم آیا موفق میشم؟لیسانس یه رشته و ارشد یه رشته به دردم میخوره آیا؟رشته ی فعلیم که هیچ امیدی به کار در آینده براش نیست رو چیکار کنم؟بارها با خودم تکرار کردم که جیمی دیگه فرصتی نداری،دِ تصمیم بگیر دیگه آشغال ولی یه چیزی تهه قلبم هس که میگه آیندته،الکی که نیس.
نمیدونم...
آقای ح-جیمی یه سری دوره داره که باید بگذرونه و بعدزاینا ایشالله شورو میکنه به کار جدیدش که هر دو کلی بهش امیدواریم...امیدوارم توو کار و زندگیش موفق باشه همیشه و غرق در خوشبختی.
اینروزا خیلی ازش دور شدم،خیلی،خودم حتی نفهمیدم چی شد که اینجور شد ولی صب چشم باز کردمو نگاه کردم و ندیدمش،خیلی دور شدیم از همدیگه،خیلی...اینو از اس ام اس صب فهمیدم..بعداز پنج سال موقعیتا..جنس کلمه ها رو میفهمم...
ولی خوشبختیش همیشه آرزومه،چه مال من باشه،چه نه.چه پیشم باشه،چه نه.هیچوقت خوبیاشو فراموش نمیکنم،هیچوقت مهربونیاش یادم نمیره،هیچوقت فراموش نمیکنم که همیشه بهترین تکیه گاه و همینطور بهترین سنگ صبورم بود(والانم هس البته(فعلا..شاید یه مدت کوتاه دیگه(چه پرانتز توو پرانتزی شد)))ولی فک میکنم که آخرای دوستیمونه و دیگه روزای خوب داره تموم میشه،این فکر خیلی پررنگه توو ذهنم...
پ.ن.امروز تولد پسرکوچولوی ناز "جی"،خواهرم بود.هف روز دیگه تولد خوده"جی" هس:)
دیشب بعداز دوهفته مهمونی و عروسی و بخور بخواب و استرس واسه چی بپوشم و بازی با نینی کوچولوی خواهرم اومدم خونه،عروسی خیلی خوب بود و دخترعمه ی خوبم هم کلی خوشگل شده بود و کلن به هم میومدن،خونه ی کوچولو ولی خوشگلشونم رفتم..خیلی باسلیقه تزئین شده بود و همه چی عالی!
امروز از صب که بیدارشدم مشغول جمع و جور کردنه وسیله ها بودم تا الان،هنوز البته کلی کار دارم ولی فعلا بیخیالشون شدم،خیلی خیلی خیلی خسته شدم..هم دیروز هم امروز.
تهران که بودم کلاسامو دیدم و روو یه برگه یادداشت کردم..الان برگه هه گم شده!!میدونم که فردا کلاس دارم ولی ساعتش یادم نیس..هرچی ام میرم توو سایت لعنتی ه دانشگا نمیتونم فایل برنامه کلاسیو سیو کنم!!خلاصه همه جا باید معلوم باشه من آدم خوش شانسی ام دیگه!!!
اینا به کنار..دوهفتس من صبا 11-12بیدار شدم...فردا چیجوری زود بیدار بشم؟:((((((( کتابامم باید بگیرم فردا...دوباره درس و مشق شورو شده و هی اینور برو واسه کتاب..اونور برو واسه جزوه!!تازه من هنوز نمیدونم که برم خوابگا؟نرم؟کلاسام چنتاشون معلون نمیباشه هنوز..ذهنم خیلی مشغولو شولوغ پولوغه..
برای دوستای خوب پرشینی من هنوز نمیتونم کامنت بزارم...امیدوارم ملودی،شکوفه،فلفل و بقیه ی دوستان منو ببخشن...
دلم برای خودتون و نوشته هاتون تنگ میشه:)
اقا من واسه پرشینیا نمیتونم کامنت بزارم..کلا قاطیه قسمت نظراتش..یکی بگه باید چیکار کنم(ایکن کندنه مو:(((((((((((( )اون رمزرم وادر میکنم ولی نمیشه!!!:((((((((((((
خب من یه هفته ای رو اصفهان بودم و تقریبا خستگیه امتحانا از تنم رفته:دی روزای خوبی بودن و اکثرش به خرید گذشت و تقریبا حالم سر جاش اومد...
مدل لباسم رو به خیاط گفتم و به محض آماده شدنش میرم تهران خونه ی خواهر جانم و بعدشم که عروسیه و فک کنم بعداز عروسی دیگه کلن خستگی از تنم بره و میریم واسه درسا و اینا:دی..واحدام رو امروز انتخاب کردم (بیس تا)و یه شیش واحد موندن از درسام فقط(اگه این بیس تا پاس شه:((((((((( )!!!
بعد الان نمیدونم چرا حرفم نمیاد..الکی دارم چرت و پرت مینویسم!
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و همه چی کاملن تکراریه..رابطه با اقای ح-جیمی جانمم در حد سلام ..خوبی؟ خوبمه!!چمیدونم ..چن روز پیشا به خودشم گفتم که این یه دوره توو زندگیمه و باید بگذرونمش..نه اینکه حالم بد باشه یا عصبی باشم ها ولی تو لاکه خودمم و زیاد قابل پیش بینی نیستم..یهو عوض میشه حالم..بارون۰آفتاب۰بارون۰آفتاب ..الان البته خیلی بهتر شدم!
این پست صرفا برای مردم آزاری نوشته شده بود...همین
تمام شد(نقطه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسبها: اصفهان, لباس, مردم آزاری
امروز اوضاع جسمیم اصلن خوب نبود..نود درصد وقتم رو توو تخت گذروندم و گاهی مینشستم پای کامپیوتر ولی سریع دراز میکشیدم...
الان آقای ح-جیمی داره شام میخوره (!) و من به طرز وحشتناکی دلم میخواس اینجا بود و یک عالمه باش حرف میزدم..امروز کلن دلم حرف زدن میخواس...یه موقع هایی اینجوری میشم،دلم میخواد بشینم با آقای ح-جیمی کلی حرف خاله زنکی بزنم..امشبم دلم میخواس بشینم یه دل سیر حرف بزنم از اواخر بهمن که عروسیه دختر عمه جونمه و من نمیدونم چی بپوشم...چی بخرم..چی بدوزم..تنها کار مفیدی که کردم خریدنه یه گوشواره ی اسپرت و خوشگله..همین..
دلم میخواس آقای ح-جیمی بود،توو نت کلی مدل لباس پیدا میکردیم و با هم دیگه یکیشونو انتخاب میکردیم که مناسب باشه(البته هنوز مطمئن نیستم که حوصله ی این چیزارو داشت اگه امشب اینجا بود یا نه)،بعد بم میگف که با چه لباسی چه کفشی بپوشم،موهای فرفریمو چیکار کنم!!!
حیف که نیست و منم همچنان سردر گمم...
پ.ن:ممنون میشم اگه مدل لباس کوتاه و دخترون ه و خوشگلی توو نت دیدین برام ادرسش رو بزارین:)

نمره ی زبان تخصصیت بشه 20 تمام!!!!
اونوخ جمعیت و تنظیم خانوادت بشه 11.33 !!!!!
این یعنی چی آیا؟(باتوجه به اینکه دومی رو کلی بیشتر از اولی خونده بودی!!!!!!!)
یعنی:
الف:زبان خارجه ات عالیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ب: تنظیم خانوادت ضعیفه!!!!؟
ج: علاقه ای به تنظیم جمعیت نداری!!!!؟
د:بچه ها باحالن و باید بچه دار شد!!!!؟
ه:کلن جلوگیری از بارداری چیز مزخرفیه!!!!؟
ف:جلوگیری از بارداری چیه؟!!!!!
و:همه ی موارد؟!!!
ز:هیچکدام؟!!!!
پ.ن-دلم خیلی برای ح-جیمی و شما و اینجا تنگ شده بود!
چن بار این صفحه رو باز کرده باشم و دوباره بسته باشم خوبه؟
نمیدونم اصن چارتا کلمه هم بنویسم که به هم ربط داشته باشه..ذهنم آشفتست و امتحانام هم که وحشتناک...
صب شنبه میرم شهر تحصیلی تا آخر امتحانا..نمیدونم اصن باید چطور بگذرونم این دوران سخت امتحانا رو ...
هرکی امتحان نداره که خوش به حالش..هرکی امتحان داره هم که خدا پشت و پناهش!:دی
پ.ن:جاداره از همین تریبون ح.ماسه ی 9 دی رو تبریک بگم (آیکن تهوع)
اگه روز به دنیا اومدنم رو به جای آذر ماه 67 بگیریم آذرماه 86 و به بزرگ شدنم نگاه کنیم میبینیم یه دختر کوچولوی قانع بار اومدم،توو رابطمون همیشه دوری و فاصله ها حرف اول رو زده،دیدارهای عجله ای،هولهولکی،یهویی،بدون برنامه ریزی،ولی نمیفهمم چرا کم نمیارم؟چرا قانعم به همین دیدارای یکی دوساعته؟چرا این همه فاصله منو سرد نمیکنه؟
چرا توو بقیه ی مقاطع زندگیم اینجوری نبودم؟چرا این جیمی ای که تو داری با جیمی ای که مامان و باباش،خواهر و برادرش دارن یکی نیس؟این چیه بین ما؟بگو باید چکار کنم؟
دوستای خوبم منو ببخشید که نتونستم زودتر بیام و یه خبر از خودم بدم..اونقدر امتحان و ارائه و ازین جور چرت و پرتها ریخته سرم که نمیتونم بیام خاطرات زیبام رو ثبت کنم..از محیط کافی نت هم خوشم نمیاد..اینجوریه که نتونستم بیام بهتون سر بزنم و چیزی بنویسم..الان هم باید زود برم..فقط اومدم از تولدم بنویسم..سه شنبه..1اذر...آقای ح-جیمی به خاطر من با وجود اینکه ماشینشم خراب شده بود این همه راه رو کوبید با ماشینهای بین شهری اومد شهر محل تحصیل و یک ساعتی قدم زدیم و یه پیزا دوتایی باهم خوردیم و بعد هم یه کیک لیمویی با پاستیل و شکلات و اینجور چیزا برام گرفت و من رفتم خوابگاه و اونم توو اون بارون خوشگل برگشت..توی خوابگاه تولد گرفتم و جشن و رقص و شادی...واقعا خوب بودو خوش گذشت..
کلا آقای ح-جیمی این چن وقت هر موقع که وقت خالی داشته اومده پیشم و نذاشته تنها بمونم...
*خدایا به خاطر تمام این لحظه های زیبا ازت ممنونم
*عزیزم..قشنگترین لحظه ی عمرم وقتی بود که زیر بارون کنارت قدم میزدم...
*دوستون دارم دوستای خوبم
من الان انقد دلم میخواد بشینم چرت و پرت به هم ببافم که نگوووووووو:((((((
چارشنبه از دانشگا که رسیدم رنگ خونمون رو ندیدم و مسافرت بودم و الان منم و یه عالمه درس:(((فردام باز باید برم..نمیدونم ایندفه کی بیام:((((((((
سیزده ابانتون مبارک![]()
سلام
من امروز صب اومدم خونه...این هفته کاملا روو دور بدشانسی بودم..یکشنبه که کلاسام رو رفتم..سه شنبه از هشت صب تا شیش بعدازظهر کلاس داشتم اما هیچ کودوم..تاکید میکنم ،هیچکودوم تشکیل نشد!!!!
پنج شنبه هم کلاسم 2تا4بود که توو سایت زده بود 4تا6 و من جا موندم!!!!!!!!البته استاد برام حاضری زد چون قیافم وحشتناک مظلووووووووم شده بود!!بعد اونوقت من دوتا امتحان داشتم توو این هفته و هچکودومش رو استاد نگرفت!!!!!!
بیخیال اصن..
از خوابگاه بگم..ببخشید اگه پراکنده و چرت مینویسم..میخوام فقط این روزام ثبت بشه..وحشتناک خستم و فردا هم باید برگردم،کلی هم کار دارم فردا از کپی کردنه جزوه و خریدای خرت و پرت (اما لازم) بگیر تا کاری بانکی!
اتاقم 8 نفرست ولی وحشتناک کوچیکه!!!!!!!!!!!البته 4نفر ثابتیم..دونفرم هستن که دوشب توو هفته میان،فقط پن شنبه جمه ها کلاس دارن..یکی علمی کاربردی درس میخونه..اونیکی ارشد روانشناسیه...بقیه ی تختها هم خالیه فعلن..
از هم اتاقیام توو یه فرصت مناسب مفصل مینویسم ... هم انقدر بنویسم که اوضاع خوبه ..
در اولین فرصت به وبلاگاتون سر میزنم..احتمالا چارشنبه بیام..
مواظب خودتون باشین
من فردا میرم خوابگا/دارم وسیله هام رو جمع میکنم.
من یکشنبه امتحان دارم.
من که نیستم بچه های خوبی باشین/منو از یاد نبرید.
میرسه اون روزی که این موقع شب تو یه خیابون خلوت یه عالمه راه بریم و حرف بزنیم؟
دیروز قبل از هفت صب از خونه زدم بیرون..تا شهر محل تحصیل 1.5-2ساعتی راه هس،کلاس 8تا12 رو رفتم و بعد به دلیل مساعد نبودنه حالم دوتا کلاس بعدی رو نرفتم..ناهار خوردم و برگشتم خونه..تا برسم خونه ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود،به دوستم قول داده بودم که زودتر از بقیهی مهمونا برم خونش و یه کمی کمکش کنم توو کارها و تزئینات...ژله های مهممونیش رو هم من درست کرده بودم...یه دوشه یه ربه گرفتم و موهام رو موس زدم و خیلی سریع یه بلوز اسپرت و یه شلوار جین پوشیدم و رفتم خونه ی دوستم...اونجا کم کم بقیه ی دوستان هم اومدن و خوش گذشت کلن..دوستم کاره خیلی خوبی کرده بود که فامیلهاش رو جدا دعوت کرده بود و سه چار تا دوستای فابریکش رو هم جدا..واقعا همه چی خوب بود!
همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و من امروز تقریبا آرومم و این تقریبا به خاطر اس ام اس های به اصطلاح دوستیه که دیروز توو مهمونی بود...مینویسم ازش..الان اعصابم نمیکشه..من زیادی حساسم یا این مریضه؟این که میگم مریض واقعا مریض ها!!
خلاصه گفتم بیام بگم که همه چی خوب بود..
دوستایِ خوبِ وبلاگی شما رو خیلی دوست دارم:)
خدایا یعنی این منم که پنج صفه متن ترجمه نشده دارم که فردا باید کلمه به کلمه بخونم و ترجمه کنم سر کلاس؟
خدایا یعنی این منم که فردا از هشت صب تا شیش غروب کلاس دارم؟
خدایا یعنی این منم که فرداشب مهمونی دوستمم باید برم؟
خدایا یعنی این منم که الان نشستم اینجا و دارم تایپ میکنم که کی به کیه؟
حالم بده..درد دارم..

وقتی از پنجره ی ویلا بیرون رو یه نگاه میکردی تا چشم کار میکرد سبز بود

اینم منم :دی

پ.ن:اینروزا هم من بی حوصلم هم آقای ح-جیمی..دعا کنین برامون..کارای جفتمون قاطی پاطیه
پ.ن:ببخشید که کیفیت عکسها بده


